محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
533
آثار عجم ( فارسى )
دخول نيست و در دامنهء آن كوه ، آثار بنيانى از قديم است . مىگويند اصحاب كهف در آن غار آمده ، آنجا خفتهاند ، به تفصيلى كه در اخبار است ؛ و فقير از جهت بصيرت سيّاحان [ 333 f ] روزگار ، خواستم اظهار دارم كه اين مطلب ، اصلى ندارد و دروغ است ؛ زيرا كه اصحاب كهف در روم « 1 » بودهاند و آن كوه ، در آن خاك واقع است ؛ چنانچه در همهء تواريخ ، مرقوم و مسطور است ؛ هر كس خواهد ، رجوع به آنها نمايد . منّت خداى زمين و آسمان و كردگار جهان را ، كه از كازرون ارتحال مىكنم و از اين سرزمين انتقال - جايى كه اقامتش را در پى ندامت است - چه جاى سكون و اقامت : عربيّه و قلت للقلب تسلّ و استرح * فمن نجا برأسه فقد ربح « 2 » از كازرون حركت كرده ، مراجعت نمودم و « كتل دختر » را - كه در آمدن ، شرحى نوشتم - به معاودت نيز درنوشتم « 3 » ؛ رسيدم به « دشت برم « 4 » » ؛ كه ذكر آن نيز گذشت . از اين دشت ؛ راهى است كه مىروند به ميان كتل و از آنجا به دشت ارژنه ؛ و راه ديگر نيز هست كه به كلانى « 5 » و عبدوئى « 6 » رفته ، پس به دشت ارژنه مىرسند . از آنجايى كه از كتل پيرزن مذكور ، حين آمدن ، صدماتى فوقالعاده ديده و قطع نظر از آن ، شنيده بودم فيما بين كلانى و عبدوئى مذكورين ، آتشكدهاى است ، خواستم آن را نيز ديده باشم ؛ لهذا راه ثانى را اختيار نموده ، آمدم به كلانى ؛ و آن دو ده ، در حقيقت از مضافات كازرونند و فيما بين آنها ، كمتر از ميلى فاصله است و هر دو ، در دامنهء كوه واقع شدهاند . ( تفضيل كلانى ) : كلانى ( 14 ) : چند خانهوار است در آن كوه ؛ و جمعيّت قليلى در آن ساكنند ؛ خانههاشان از سنگ و گل ؛ زراعتشان گندم و جو ، ولى همه بخس است . چشمهء آب باريكى در آنجا جارى است ، به قدرى كه رفع احتياج مىنمايد . و اشجار انجير ، در قرب
--> ( 1 ) . در روم ، شهرى است مسمّى به افسوس كه دقيانوس را پايتخت سلطنت بوده و از غار اصحاب كهف تا آن شهر ، مقدار دو فرسخ مسافت دارد و اسم آن غار ، جيرم بوده ؛ كما صرّح به صاحب اخبار الدّول . ( 2 ) . و قلت [ الخ ] : يعنى گفتم از براى دل كه خرسند باش و بياساى . پس كسى كه نجات داد سر خود را - يعنى سر خود گرفت و رفت - پس به تحقيق سود برد . ( 3 ) . درنوشتم : يعنى درنورديدم و راه پيمودم . ( 4 ) . برم : به فتح اوّل و سكون ثانى ، مستعمل است ؛ و گذشت . ( 5 ) . كلانى : به كاف تازى استعمال مىشود . ( 6 ) . عبدوئى : به فتح عين و سكون ياء و ضمّ دال است .